بابا عزیزی
امشب همین که پای سفره نشستیم، چندین بار صدا زدی : بابا عزیزییییییییییییی . بابا عزیزیییییییییییییییی . نمیدونی بابا چه حالی شده بود. در حالی که دندونهاش رو روی هم فشار میداد با همه وجود میگفت : جوننننننننننننم خداوند از محبت ذات خودش، توی قلب تو هزاران خوشه کاشته! این ژست ها رو برای بابا عزیزی گرفتی ببین غذا خوُ وُ دم، بزُُگ شدم. ...
نویسنده :
مامان
20:28







