یه بازی خیلی مفید و ساده
عزیز مامان ، کم کم داشت حوصله ات سر میرفت؛ که این عروسکهای انگشتی رو با هم درست کردیم . خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم مفید بود. قصه ها شون رو که میگفتم ، جوری ساکت و مات نگاهشون میکردی که حس میکردم تمام داستان داره توی ذهنت کنده کاری میشه و حک میشه. قربون اون باورهای قشنگت. این یکی ناراحت بود چون گرسنه بود یا موهاش رو شانه نکرده بود یا حرف مامانشو گوش نکرده بود... &...
نویسنده :
مامان
8:35







