به یاد پدر بزرگم
دختر نازنینم ، دیروز همه با هم به زادگاه مامانی رفتیم . . اونجا زادگاه همه خاطرات منه . از تموم خیابونا ، کوچه ها ، دیوارها و حتی هوای اونجا برای من خاطره میبارید . اینبار نه برای دیدن فامیل ، بلکه برای تشییع جنازه پدربزرگم به اونجا رفتیم . دختر خوبم، پدربزرگ، که ما باباجی(بابا حاجی) صداش میکردیم ، مرد شجاع و فهمیده ای بود. که از همون دوران جوونی، برای همشهری هاش زحمت زیادی کشیده بود . مثل فراهم کردن امکانات (برق،آب و مدرسه و....)و پیگیری کردن حق و حقوق مردم تا آخرین نفس و یا ریش سفیدی کردن برای خیلی از خانواده ها .
دیروز قبل از اینکه از ماشین پیاده بشیم بهت گفتم مامان شاید بعضی خانوما اینجا ناراحت باشن یا گریه کنن . ولی تو ناراحت نشو . گفتی باشه . موقع خاکسپاری تو بغل مادر بودی . یه لحظه وقتی منو دیدی بغض کردی ، دستت رو روی صورتم کشیدی و گفتی: مامان دیگه ناراحت نباش ، باشه؟
دیشب خونه عمو عبدلله بودیم و بعد از شام فرصتی شد برای دیدن آلبوم های قدیمی . نمیدونی دیدن اونا چقدر حال و هوای هممون رو عوض کرد . البته تو هم با دقت همه رو نگاه میکردی . مامانی ، ما با بچه های عمو عبدلله تقریبا همسن و سالیم . اون عکسا خیلی از خاطرات قشنگمون رو زنده کرد . جشن تولدای خودمونی با لباسای قدیمی و رنگ به رنگمون ، شکلکهای دایی وحید توی عکسا ، ژستهامون با عینک دودی . هرکی یه عکس عتیقه پیدا میکرد یکدفعه فریاد میزد که آآآآآآآآآی اینو نگاه کنین. . شباهت عجیب تو با عکسای 4-5 سالگی خاله تیبا هم حسابی سوژه شده بود . یاد همه اون روزا بخیر.

راستی نقاشیهای جدیدت رو هم توی پست * ادامه نقاشیهات * گذاشتم . دیگه دایره هات رو حرفه ای میکشی عزیزم .

به یاد پدر بزرگم
