به تو افتخار میکنم
الان ساعت 11 و 10دقیقه صبحه.دخترم تو هنوز برنگشتی . دل من و بابایی برات یه ذره شده . امروز صبح زود مادربزرگ اومد خداحافظی کرد تا با عمو عنایت و دختر عمو راضیه برن تفریح (هنوز نمیدونم کجا ). تو هنوز خواب و بیدار بودی. صداش رو که شنیدی گفتی : کی بود؟ گفتم : مادربزرگه ، خداحافظی کرد. بلافاصله بلند شدی و از پشت پنجره نگاه کردی وقتی دیدی دارن سوار ماشین میشن گفتی : برم ....برم.......مامان لباس .. بپوشم .. برم . وقتی عمو اینا فهمیدن خوشحال شدن صبر کردن تا تو هم آماده بشی. میخواستم مامیت کنم اما تو که نگران بودی نکنه به اونا نرسی ، زدی زیر گریه . (البته اینم بگم تو هیپوقت عادت نداری پشت سر کسی گریه کنی.) هیچی د...
نویسنده :
مامان
13:37






