░▒▓█آناهل فـرشتـہ خدا █▓▒░

بازی با عروسکها

 تو خونه که هستیم همبازیهات من و باباییم. همینه که اگه یه موقع کار داشته باشیم حسابی کلافه میشی و بلافاصله میای و یقه مامانو میکشی پایین که سهمت رو بگیری(شیر بخوری) . اما دیشب که حسابی اینترنت بازیم گل کرده بود، به این فکر افتادم که آخه تو این همه عروسک داری چرا اونا همبازیت نباشند. همشون رو آوردم و یکی  دو تا رو سوار ماشین کردم بردم یه خرید مجازی و... . خلاصه از یه صبح تا شب رو طراحی کردم. زیاد طول نکشید اما بعد از رفتن من  کلی درگیر این بازی شده بودی . از من هم خیلی جلو زدی. مثل حمام کردن و آب و غذا دادن خیالی و ....  بعد فکر کردم خدایا من چه ...
9 مرداد 1390

امروز صبح

          شیوه ای که تو برای بیدار کردن بابا داری خاص خودته. نه کسی بهت یاد داده و نه جایی دیدی. فقط بوس. اونقدر دو طرف صورتش رو بوس میکنی که بیدار شه. و هر از گاهی میگی بابا... صبح شده بیدار شو. من یکی که با اون بوسهای صدادار تو بیهوش هم باشم به هوش میام. فدای محبتات. امروز صبح به محض بیدار شدن رفتی کتاب فتوشاپ بابا رو آوردی بهش دادی و گفتی : کتابت بخون . بعد هم یه کتاب جیبی power point آوردی و خودت هم شروع کردی.                          &n...
6 مرداد 1390

او فقط به یک آغوش احتیاج داشت

عکس های قابل توجه رزینگ نشاندهنده یک خرس قطبی وحشی است که به سمت سگهای سورتمه افسار بسته در حیات وحش کانادا نزدیک میشود. عکاس مطمئن بود که مرگ سگهای خود را خواهد دید زمانی که خرس قطبی در اطراف سگهایش سرگردان بود باورش سخته که بدونی این خرس قطبی فقط به آغوش کسی احتیاج داشت! ...
29 تير 1390

اعتراض

در اعتراض به حذف آلبومهای کاملأ قانونی آناهل جون 10 روز به نی نی وبلاگ سر نمیزنم. ...
28 تير 1390

شیرین کاریهای اول صبح

دیروز صبح: تو قبل از من و بابایی بیدار شدی . یه دفعه دیدم یه فرشته صدا میزنه : مامان ... بیدار شو بیدار شو (و در حالی که به پنجره اشاره میکردی ) نگاه  ... صبح شده . سریع بلند شدم . طبق معمول رفتی رو قصری جیش کردی و بعد گفتی اخیا خودم بشورم. (البته اگه بابا بیدار بود طبق معمول این کار رو به بابا میسپردی)  هنوز خواب داشتم  تو فاصله ای که درگیر بیدار کردن بابا بودی ، رو مبل دراز کشیدم . این دفعه با جدیت بیشتری گفتی مااااااماااااااااان نخواب صبح شده . گفتم چشم ،حالا چیکار کنیم مامان . گفتی صبحونه بخوریم .....   راستی دیروز تو لباس شستن خیلی کمکم کردی    &...
12 تير 1390

فرشته خدا

داستان فرشته خدا       کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت . و از او پرسید (( می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید. اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم)).     خداوند پاسخ داد از میان بسیاری از فرشتگا ن من یکی را برای تو در نظر گرفته ام .      او در انتظار تو است و از تو نگهداری میکند.       اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.  کودک گفت: اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن واواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است.    خداوند لب...
12 تير 1390