![]() |
|
![]() |
|
آناهل فرشته خدا | ||
مهمونهای عزیزمآنلاین : 3مهمونهای امروز : 103 مهمونهای دیروز : 150 مهمونهای هفته گذشته : 1001 کل مهمونهای عزیزم : 50248
RSS
POWERED BY
AMO SAMAN&Maman zohreh |
امروز صبح با کشیدن این نقاشی که به قول خودت چشم و ابروی منه، منو تا عرش بردی . قربون اون همه ذوق و هنرت بشم . اول اون ابروی سمت چپ رو کشیده بودی بهم نشون دادی و گفتی ببین مامان چه قشنگ کشیدم گفتم چیه گفتی ماه . من گفتم مثل ابرو هم هست گفتی آ ر ه ه ه ه ه و خودت یه ابروی دیگه سمت راست کشیدی گفتم مامان تو رو خدا براشون چشم هم بذار و تو این چشم ها رو کشیدی در حالی که تا حالا چشم رو این مدلی برات نکشیده بودم اما توی کتابهای نقاشیت هست . بعد گفتی این چشم ابروی مامانه . یعنی من اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینقدر خوشکل بودم و نمیدونستم خداااا! [ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 11:16 ] [ زهره ]
عکس های شب جشن معلمین نمونه که همه با هم بودیم و یه شب به یاد موندنی بود . [ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 1:08 ] [ زهره ]
[ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 10:45 ] [ زهره ]
سلام فرشته نازنینم. دیدی مامان ، من مییییییییییدونستم بابا عزیزی فقط یه بابای نمونه نیست . امسال بعد از چندین سال بالاخره بابا ( به اصرار همکارانش) فرم معلم نمونه رو پر میکنه و بله .... معلم نمونه میشه . اونم با یه فاصله امتیازی خیلی زیاد از بقیه . معلومه که سالهای قبل هم این شایستگی رو داشته . اما به احترام بقیه معلم هایی که سابقه بیشتری داشتند فرم پر نمیکرد و متاسفانه اونا هم موفق نمیشدند. من و تو هم یه هدیه شریکی خریدیم که شما زحمتش رو کشیدی و به بابا دادی در حالی که میگفتی : بابا دوستت دارم ، روزت مبارک . ادامه مطلب [ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 ] [ 9:44 ] [ زهره ]
حالا به جرات میتونم بگم ، تو جاهایی رو دیدی که من هنوز ندیدم . باز هم تو و یه ساک سبز و چند تا ظرف غذا و هول شدن موقع حرکت و خداحافظی دست و پا شکسته با مامان بابا و ... یه انتخاب سخت جمعه بود و هر سه کنار هم بودیم . وقتی همسفرات میخواستند بروند تفریح، اومدند و از تو هم دعوت کردند اما تو باجدیت گفتی : نه من نمیااااااااام، مامان و بابام تنها میشََََن. قربونت برم ، کلییییییییییییی ما رو شرمنده کردی با این همه معرفت. چند دقیقه بعد که از پنجره دیدی اونا دارند سوار ماشین میشوند بغضت پر شد و گفتی: مامان دیدی منو ول کردن و نبردن و خودت رو انداختی توی بغلم . گفتم مامان عزیزم من نمیدونستم تو دوست داری با اونا بری صبر کن الان میگم منتظر دخترم باشند تا آماده بشی .باز گفتی ولشون کن نمیخوام برم . گفتم مامان هر جور خودت دوست داری فدات شم . منم خیلی دوست دارم تو پیشمون باشی ولی اگر هم دوست داشتی بری من ساکت رو آماده میکنم . صد حیف که من و بابا نمیتونستیم اونروز بیرون بریم . و تو هم ما رو میخواستی و هم تفریح رو . خدایی انتخاب سختی بود میدیدم که از پشت پنجره به بقیه نگاه میکردی و ساکت مشغول ارزیابی بودی . بابا یه کم کمکت کرد و گفت باباااااااا اگه رفتی برامون قارچ پیدا میکنی بیاری ؟ و تو ذوق زده گفتی بااااااااشه. منم به بقیه گفتم که منتظرت بمانند و ....لحظه آخر هم که پرسیدم مطمئن گفتی میخوام برم . اینبار رفتنت از همیشه برامون سخت تر بود گل نازم . زود به زود زنگ میزدیم و هر بار که صدای شادت رو میشنیدم دلم آروم میشد . تو همیشه بهترین تصمیم رو میگیری فرشته خوبم . دوستت دارم عزیزم . خیلی زیاد . و این هم مادربزرگ مهربون که هیچ جا تو رو تنها نمیذاره . خدا رو شکر تو و مادر بزرگ همه جوره هوای هم رو دارین . وقتی بابا از سر کار میاد خونه اولین چیزی که تو بهش میگی اینه : بابا من مامانتو نکشتم! ادامه مطلب [ جمعه 15 ارديبهشت 1391 ] [ 8:34 ] [ زهره ]
|
[ طراحی : عمو سامان ] [ Weblog Themes By : amo saman ] |